عاشق عشق دیوونه ها...
من اینجا درباره عشق دیوونه ها مینویسم و اکثر مطالبم رو داستانهای
دیوونه ها و عاشقانه و غمگین تشکیل میدن!!
ولی گاه گداری چیزای جالب هم میزارم...
امیدوارم خوشتون بیاد!! نظر یادتون نره...
سلام عزیزای همیشگی من!!!!
حالتون چطوره؟؟؟ من که بیست بیستم!!!!
آخه چن روز پیش عید غدیر بود که بالاخره "اومد اونی که دلم میخواست"
اومد تا با هم یه عشق از جنس عشق دیوونه ها رو کامل کنیم!!!
اومد تا به همه بفهمونه که دیوونه ها هم عاشق میشن...
اومد تا با هم و عاشقونه زندگی کنیم!!!

شرمنده که چند مدت نیومدم پیشتون!!!
بخدا سرم خیلی شلوغ بود!!
ازاین به بعد کم وبیش که فرصت شد "خیلی کم" میام بهتون سر میزنم و نظراتتون رو میخونم!
به مولا خیلی دوستون دارم و هیچ وقت یادم نمیره که چقد بهم کمک کردین که به عشقم برسم...
این جمله رو از این دیوونه همیشه ملکه ذهنتون کنین:
" عشقی بالاتر از عشق دیوونه ها نیست "
دوستون دارم خیلی زیاد. تا خیلی وقت دیگه بای....
وقت اضافه انتظار
سلام به همه دیوونه ها!!!
میدوونم منتظرین که عزیزم بیاد, میاد!!!
ولی این مدت خیلی بم سخت گذشت و بازم داشتم نا امید شدم!!!
تا حدی که خواستم بیام و بگم دیگه بریدم و خواستم یه آهنگ داریوشو بزارم و بگم:
" اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد, تا قیامت دل من گریه میخواد"
ولی یهو خدا مهربونیشو واسه دل ما دو تا دیوونه فرستاد تا الان پیش شما ها باشم
و شادیمو باهاتون تقسیم کنم...

تا که شاید تموم شه این روز های جدایی
***** *****
تورو خدا برامون دعا کنیین که
این لحظات آخر تنهایی و به قولی وقت اضافه انتظار زودتر تموم شه
و برای همیشه همه چی آروم بمونه...
***
فدای مهربونی های همتون...
سلام به همه دیوونه ها!!!
امروز یه روز خاصه!!!
هجده تیر

امروز یه دیوووووووووووووووووووووونه به دنیا اومده!!
این دیوونه از اول اول که دیوونه نبود, یه دیوونه دیگه دیوونش کرده...

خیلی وقته که دیوونه شده, ولی یه دیوونه واقعی!!
حتما میدونین که یه دیوونه واقعی چه جوریه, یه دیوونه واقعی:
عاشق عشق دیوونه هاست...
بهترین هدیه برای یه دیوونه اینه که دعا کنین دیوونه ها به عشقشون برسن...
...mohtaj 2a
سلام به همه دیوونه های عاشق....
میدونم یه مدت نبودم و همه از دستم دلخورین, ولی به مولا فراموشتون نکردم!!
بخدا خیلی مشکلات و بدبختی داشتم و الان به لطف اوسا کریم همه چی داره حل میشه و یه جورایی
هــمــه چـــی آرومــه...
همه چی آرومه تو به من دل بستی!!
این چقد خوبه که تو کنارم هستی!!
**
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن!!
شک نداری دیگه، تو به احساس من...
**
همه چی آرومه من چقد خوشحالم!!
پیشم هستی حالا به خودم می بالم!!
**
تو به من دل بستی از چشات معلومه!!
من چقد خوشبختم همه چی آرومه...
**

**
تشته ی چشماتم، منو سیرابم کن!!
منو با لالایی دوباره خوابم کن!!
**
بگو این آرامش تا ابد پابرجاست!!
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست...
**
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم!!
پیشم هستی حالا به خودم می بالم!!
**
تو به من دل بستی از چشات معلومه!!
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....
*****

آره همه چی آرومه, بهروز خیلی خوشحاله!!
تا یه مدت دیگه همه غم و غصه ها میرن!!
و به جاش یه فرشته مهربون میاد که با هم طعم عشق دیوونه هارو بچشیم....
اگه یه مدت دیگه تحملم کنین و مثه همیشه برامون دعا کنین بالاخره میاد اونی که دلم میخواد....
يعني ميشه؟
يعني ميشه که ما دوتا يه روزي به هم برسيم؟
مهم فقط رسيدنه, حتي اگه کم برسيم!!
***
به آرزوهاش برسه هر کي که دوري بکشه؟
***
کاشکي بدونم چه قدر بايد مکافات بکشم!!
***
يعني ميشه به جاي اشک روي چشام سرمه باشه؟
تا کي بايد درد و دلا فقط توي نامه باشه؟
***
چرا تا حالا نشده, شايد گناه من باشه!!
***
يعني ميشه دستاي تو, خاک نگامو پاک کنه؟
بياي با اسبي که بجاش يه دنيا گرد و خاک کنه؟
يعني ميشه پُر کنيم از خاطره ها حافظه رو؟
با همديگه آبش بديم اون شمعدوني قرمزه رو!!
***
يعني ميشه که دستامون با هم مث يه رشته شه؟
هر کي براي اون يکي درست مث فرشته شه!!
***
يعني ميشه که پيش هم براي هم تب بکنيم؟
از غم زردِ اون تبِ روزامونو شب بکنيم!!
***
يعني ميشه با هم واسه خوشبختي زحمت بکشيم؟
يه خواب راحت بکنيم, يه آه راحت بکشيم!!
***
يعني ميشه بازم بگي ديوونتم من, ديوونت؟
دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت!!
***
يعني ميشه با هم باشيم من و خدامون و خودت؟
درست مث تولدم, درست مث تولدت!!
***
يعني ميشه عاشقي لطفش مث نوبرش باشه؟
نه اينکه مثل همهچي ,خوباش فقط سرش باشه!!
***
يعني ميشه که جاي من فقط روي چشات باشه؟
تکيه کلام تو بازم ,من ميميرم برات باشه؟

يعني ميشه عاشقيو رنگش کنيم با سادگي؟
بدون درد و درد سر بریم سراغ زندگي!!!
***
يعني ميشه فقط يه بار خدا به ما نگاه کنه؟
ميگي نميشه ولي من, همش ميگم خدا کنه!!
***
يعني ميشه تو دفترش يه لحظه اسم ما باشه؟
يه چيزي بشکنه فقط , اونم طلسم ما باشه!!
*****
یعنی میشه بیاد اونی که دلم میخواد؟؟ بگین میشه یا نمیشه؟؟
maryam heydar zade
شاید امروز بیاد اونی که دلم میخواد!! شاید...

سلام به همه دوستای گلم!!
امروز یه روز خاصه!!
نمیدونی چه روزیه؟؟ بابا امروز زمستون چهارده روزش میشه ها!! 14 دی...
امروز روزیه که عزیزترین کسم به دنیا لبخند زده!

امروز روزیه که خدا یه فرشته کوچولو موچولو رو بم هدیه داده!!
همیشه خدارو واسه این هدیش شکر کردم ولی خدا جون چی میشه اگه حسودارو از رو زمین ورداری!!
هان؟؟ چی میشه؟؟
روز تولدشه!!! اگه میخوای خوشحالش کنی, حسودارو وردار...
بزار ما دوتا طمع یه روز خوشو با هم دیگه بچشیم!!
دعا میکنم هرجا هس خوش باشه!!
و از ته دلم با تموم مهربونی های توش بهش میگم:
مهربونم تولدت مبارک...

تو رو خدا برامون دعا کنین!!
خدارو چی دیدی شاید امروز بیاد اونی که دلم میخواد, شاید...
برگ خسته میشه یا درخت؟؟
هوا نم نم سرد می شد، درخت سردش بود!!
می خواست تو خودش فرو بره، بخوابه تا سردی دور و اطرافش رو احساس نكنه...
برگ از سرما و بی حسی درخت رنگ باخته بود! درخت خسته بود، برگ تو وجودش سنگينی می کرد!
واسه همين، دست برگ رو از وجودش بیرون كشيد...
برگ احساس سستی كرد، ديد داره می افته، آخه تنها تكيه گاهش درخت بود، كه اونم رهاش كرده بود!
خيلی سعی كرد كه از درخت جدا نشه ولی نمی تونست بار غم سنگين رهایی درخت رو تحمل كنه!
باد كه منتظر جدايی برگ و درخت بود تا ديد درخت برگ و رها كرده و برگ سست شده،
اومد با يه تكون كوچيك برگ رو زمين انداخت، و با خوشحالی هو هو كنان رفت...

برگ طاقت رهايی درخت رو نداشت، همون جا زير پای درخت موند تا شايد درخت دوباره صداش كنه!!!
غافل از اين كه كسايی كه برگ رو نمی ديدن اومدن از روش رد شدند!!
صدای خش خش اش همه ی فضا رو پركرد، برگ از عشق درخت خورد شد، مرد، ازبين رفت!!!!!!!
ولی تا آخرين لحظه ی مرگش دیوونه وار با خش خش نفس هاش، درخت رو با عشق صدا می زد...
-------
راسی کدومش درسته؟؟
برگ از درخت خسته ميشه پاييز همش بهونه اس!!
یا
درخت از برگ خسته ميشه پاييز همش بهونه اس!!
...
این آهنگ جدید وبم و که گذاشتم حکایت دل شکسته خودمه...
مثه اون آهنگ "نمیاد اونی که دلم میخواد"
.
بزن زیر گریه
.
بزن زير گريه چشات تر بشه
بزار چشماتو خيلي اروم رو هم
بزن زير گريه سبک شي يکم
يه امشب غرورو بزارش کنار
اگه ابري هستي با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستي که
نريز غصه هاتو تو قلبت ديگه

.
غرورت نزار ديگه خستت کنه
اگه نيست بايد دلشکستت کنه
نمي توني پنهون کني داغوني
نمي توني يادشش نباشي ي ي ي ي ي ي …
.
.
به اين آسوني
.
.
هنوز عاشقيو دوسش داري تو
نشونش بده اشکاي جاريتو
نمي توني پنهون کني داغوني
نمي توني يادش نباشي …
.
...
به اين آسوني...
...
این جمعه هم رفت و نیومد اونی که دلم میخواد, نمیدونم چندتا جمعه دیگه باید منتظرش بمونم...
.
دلم میخواد مثه دیوونه ها گریه کنم!!!
میدونین عشق واقعی چیه؟؟ اگه نمیدونین مطلب پایین رو بخونین...
يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد :
آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي ازدانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند...
برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.
شماري ديگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختي » را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.
آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند...
يک ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود...
شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود!!!
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند!!
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد!!!
اما پسرپرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فريادمي زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!!!
پسرجواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که :
عزيزم ، تو بهترين مونس من بودي. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود...
قطره هاي اشک، صورت پسر را خيس کرده بود که ادامه داد:
همه زيست شناسان ميدانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار ميکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود...
این یعنی عشق واقعی!! یعنی دیوونه وار جونت رو فدای عشقت کنی...
نظر یادتون نره...
مي پريدن، دورتر مي نشستن. يه کم که ميشد دوباره بر می گشتن، جلوم رژه مي رفتن. ساعت از وقت قرار گذشت... نيومد...
نگران!!
کلافه!!
عصبي شدم...
شاخهگلي که دستم بود سر خم کرده داشت مي پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتيمو سر کلاغ ها خالي کردم!!
گل رو هم انداختم زمين، لگدش کردم. گَند زدم بهش. گل برگهاش کنده، پخش، لهيده شد...
بعد، يقهي پالتوم رو دادم بالا، دستهام رو کردم تو جيبهاش، راهم رو کشيدم رفتم...
نرسيده به در پارک، صداش از پشت سر اومد!!!
صداي تند قدم هاش و صداي نفس نفس هاش هم مي اومد.
برنگشتم به رووش. حتي براي دعوا، مُرافعه، قهر... از در خارج شدم.
خيابون رو به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم مياومد. صدا پاشنهي چکمه هاش رو ميشنيدم. ميدويد و صدام ميکرد!!
اون طرف خيابون، ايستادم جلو ماشين. هنوز پشتم بهش بود. کليد انداختم در ر باز کنم، بشينم، برم. براي هميشه...
باز کرده نکرده، صداي بووق – ترمزي شديد و فرياد – نالهاي کوتاه ريخت تو گوشهام, تو جونم.
تندي برگشتم. ديدمش. پخشِ خيابون شده بود. به رو افتاده بود جلو ماشيني که بهش زده بود و راننده ش هم داشت تو سر خودش ميزد!!
سرش خورده بود رو آسفالت، پکيده بود و خون راه کشيده بود و ميرفت سمت جووي کنار خيابون.
ترسخورده!!
هول دويیدم طرفش!!
بالا سرش ايستادم!!
مبهوت!!
گيج!!
منگ!!
هاج و واج نگاش کردم!!
تو دست چپش بستهي کوچکي بود. کادو پيچ. محکم چسبيده بودش...
نگام رفت موند رو آستينِ مانتوش که بالا شده، ساعتش پيدا بود!!
چهار و پنج دقيقه!!
نگام برگشت ساعت خودمو ديدم.
چهار و چهل و پنج دقيقه!!
گيج!!
درب و داغون!!
نگا به ساعت رانندهي بخت برگشته کردم.
عدل چهار و پنج دقيقه بود!!
اینه عشقی که دیوونه وار دنباله ما آدماست, ولی نمیبینمشون...
نظر یادتون نره...
روزي متوجه شد که تنها يک سکه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود که شديداً احساس گرسنگي مي کرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا کند...
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز کرد. پسرک با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يک ليوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگي شديد پسرک شده بود به جاي آب برايش يک ليوان بزرگ شير آورد!!!

پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر کشيد و گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟
دختر پاسخ داد: چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته که نيکي ما به ازايي ندارد...پسرک گفت: پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي کنم!!
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشکان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد!!!
هنگامي که متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حرکت کرد. لباس پزشکي اش را بر تن کرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يک تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دکتر کلي گرديد...
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دکتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن را درون پاکتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که بايد تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاکت را باز کرد!! چيزي توجه اش را جلب کرد. چند کلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

یه هلندی بود که به عنوان اولین تیم به جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی راه پیدا کرد!!
اونا با هزارتا آرزو به این جام اومدن و اومدن تا بعد از هفتاد و چندی سال ناکامی قهرمانی رو به کشورشون ببرن!!
اونا تو مرحله گروهی خیلی خوب بازی کردن و اولین تیم به مرحله حذفی صعود کردن, اونم با 9 امتیاز...
لاله های نارنجی اونقدر خوب کار کردن تا به فینال رسیدن, اونا حتی برزیل رو از سر راهشون برداشتن!!!
اونا در حالی به بازی فینال میرفتن که تا به اون لحظه همه بازی های جام رو برنده شده بودن!!!
ولــــــــــــــی...
ولی یه داور بود که چشاش خوب نمیدید یا خودشو میزد به کوچه علی چپ, از بخت بد ما هم این داور شد داور بازی فینال!!!
تا دقیقه 116 بازی مساوی بود تا اینکه یه کرنر که حتی موش کور هم میدید رو, این داور قصه ما ندید و همون توپ رو انیستا زد تو دربازه هلند ما...
خلاصه این شد که هلند ما بازم با نایب قهرمانی راهی خونه بشه و بازم تا یه قدمی جام بره و دست خالی برگرده!!!

اینا همه رو دل خودم نوشته!!
آخ اگه بدونی اون لحظه که گل خوردیم چه حالی شدم!!
آخ اگه دستم به اون داور برسه یه مشت میزنم تو چشش تا از این به بعد خوب ببینه و آرزوهای یه عالمه هوادار رو به باد نده!!
آخ...
به امید اینکه 2014 برزیل لاله ها رو قهرمان ببینیم...
نــــــــظر یادتون نره...
دختر و پسري با سرعت 120 کيلومتر در ساعت سوار بر موتور :

_ دختر: آرومتر من مي ترسم!
_ پسر: نه خوش مي گذره!
_ دختر: نه نمي گذره ، خواهش مي کنم ، خيلي وحشتناکه!!
_ پسر: پس بگو دوسم داري!
_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش مي کنم آرومتر!
_ پسر: حالا محکم بغلم کن!!
( دختر بغلش مي کنه )
_ پسر: مي توني کلاه ايمني منو برداري و بذاري سرت؟! اذيتم ميکنه!
تيتر قسمت حوادث روزنامه هاي روز بعد:
موتوري با دو سرنشين با سرعت 120 کيلومتر در ساعت به ساختماني در خيابان مهر برخورد کرد!
اين موتور دو سرنشين داشت که تنها يکي از آنها نجات پيدا کرد.
از گفته تنها نجات يافته اين حادثه چنين به نظر مي رسد که:
پسري که سوار موتور بوده متوجه مي شود ترمز موتور بريده اما نخواسته دختر بفهمد!!!
در عوض خواسته که يک بار ديگر (برای آخرین بار) بشنود که دوست دخترش دوستش دارد؟!
حقیقت این است: پسر جانش را فدای عشقش کرد...
و این است عشق دیوانه...
نطر یادتون نره...
داستان غم انگیز " شــب عــــــروسی "

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده!
داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن. مريم جان سالمي ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده!! !!
همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند. کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :
ادامه داستان غم انگیز " شب عروسی" رو میتوننین تو ادامه مطلب بخونین...
نــــــــــظر یادتون نره...
ادامه مطلب
آمل رو بام ایران میشناسن. چون مرتفع ترین قله ایران یعنی قله دماوند تو شهرستان آمل هستش...
محمودآباد رو به عنوان یکی از زیبا ترین شهر های ساحلی میشناسن. که واقعا ساحل رویایی رو داره...
آمل در گذشته ها خیلی بزرگ بود و شهرستان ها و شهرهایی مثه:
محمودآباد ,نور, فریدون کنار, دماوند, چمستان
و بخشهایی از شهرهای دیگه همگی خاک آمل بودن...
ولی با گذشت زمان و بعضی از مسایل سیاسی آمل رو کوچیک کردن و بهمون ظلم کردن!!!
تا جلوی پیشرفتشو بگیرن و یه وقت دیارمون مرکز نشه....
دیار رویایی آمل و محمودآباد همه نوع طبیعت رو یکجا دارن!!
طبیعت, دریا, ساحل, کوه, جنگل, آبشارها و رودخونه ها, آثار تاریخی و... را میتوان در دیار آمل و محمودآباد دید و لذت برد...


در ادامه مطلب میتونین عکس های زیبایی که از آمل و محمودآباد براتون گذاشتم دیدن کنین...
تاریخچه و مکان های دیدنی این دیار رویایی رو هم براتون گذاشتم...
امیدوارم از شهرمون لذت ببرید!!!
ادامه مطلب
تا حالا شده که پرنده های عاشق رو دیده باشید؟؟!
تا حالا شده که چیزی شما رو تاحت تاثیر خودش قرار بده؟!!

عکسهاي اين دو پرنده به صورت کاملا تصادفي در کشور اکراين گرفته شده و ميليون ها نفر در دنيا با ديدن آنها متاثر شده اند و از عشق میان این دو پرنده به گریه افتادن...
عکاس اين عکس ها اونارو را به بالاترين قيمت ممکن به روزنامه اي در فرانسه فروخته است و گفته میشه تمام نسخه هاي روزنامه در روز انتشار اين عکس بطور کامل فروخته شده...
حتما ادامه مطلب رو ببینین...
ادامه مطلب
مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم مي خواهيد در آينده چه کاره شويد . الگوي شما چه کسي است ؟ و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد...
انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
مهندس هوا و فضا
ورزش والیبال و MBA
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است:
می خواهم فاحشه بشوم
شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .
خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است.
خانم همسايه ما فاحشه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد. من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست...
من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند.
خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند!!!
همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند...
چه غم انگیز... ولی واقعیت همینه... متـــــــــــــــــــاسفم...
نظر یادتون نره...
يکي بود يکي نبود..

يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش...
بعد از يه مدتي خدا يه داداش کوچولوي خوشگل به دختر کوچولوي قصه ي ما ميده!!
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت؛
دختر کوچولو هي به مامان و باباش اصرار مي کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن, اما مامان و باباش مي ترسيدن که دختر کوچولوشون حسودي کنه و يه بلايي سر داداش کوچولوش بياره, برا همین اجازه نمیدادن...
تا اینکه اصرارهاي دخمل کوچولوي قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن بهش اجازه بدن که با داداش کوچولوش تنها باشه!!!
وقتی دختر کوچولو میره تو اتاق مامان باباش از پشت در میبیننش!! !!!
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روي سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدي ……….
به من مي گي قيافه ي خدا چه شکليه ؟؟؟
آخه من کم کم داره يادم ميره...
| Design By : Night Melody |

